از خانه بيرون مي آيي ، هوا سرد است . بند يكي از كفش هات وقتي از خانه بيرون مي آيي باز مي شود ، مي بندي ، مي خندي و باز راه مي افتي ؛آرام مثل لاك پشت راه مي روي ، عين حلزون .
كيف راه راه قرمزت را باز مي كني و دو آدامس مي خوري ، شايد مي خواهي گرم شوي . توي ايستگاه اتوبوس منتظر مي ماني ،عينك روي چشم هات را بر مي داري ،تميز مي كني و دوباره مي گذاري سر جاش ، كتاب مي خواني . اتوبوس مي رسد ، سوار مي شوي ، كتاب را توي كيف مي گذاري و كمي به اطرافت نگاه مي كني ؛ نگاه جلد مجله اي كه دست يكي از مسافران است ،نگاه تبليغات فيلم هاي آينده روي دستگيره هاي اتوبوس ، نگاه مردي كه كنار پنجره سيگار مي كشد ، دختري كه توي آينه خودش را نگاه مي كند، كسي كه با موبايلش حرف مي زند و پياده مي شوي .
منتظر مي ماني ،توي ايستگاه اتوبوس و كتاب مي خواني .
موبايلت زنگ مي خورد ، جواب نمي دهي . دوباره زنگ مي خورد ، دوباره جواب نمي دهي ، كتاب را مي بندي همينطور بند كفشت را ، اتوبوس ميرسد ، سوار مي شوي . هدفون مي زني ، وقتي روي صندلي كنار يك پيرزن مي نشيني هدفون مي زني ؛ پيرزن از گراني و درد زانويش مي گويد ، اما تو همچنان آهنگ گوش مي دهي و باز پياده مي شوي .
كوچه ي پشت ايستگاه اتوبوس را براي ادامه ي راه انتخاب مي كني ،هدفون و موبايلت را مي گذاري توي كيف ، آدامست را مي چسباني به دستگيره ي در يكي از خانه ها و هنوز مي خندي .
از اولين مردي كه توي راه مي بيني آدرس مي پرسي :
ببخشيد آقا ، كوچه ي چهارم ، پلاك 26 كجا مي افته ؟؟
الان اين كوچه ي پنجمه ، شما بايد سه تا كوچه بري پايين تر تا برسي به چهارم !
اما اگه اين پنجمه من بايد يه كوچه برم پايين تر نه سه تا ؟!!
اين حرفيه كه همه مي گن ! ولي ترتيب كوچه هاي اينجا اين جوريه : چهارم ، دوم ، اول ، سوم ، پنجم .
و تو نگاه آن مرد مي كني و مي خندي و راه مي افتي .
خسته مي شوي ، بين راه توي پاركي روي يكي از نيمكت ها مي نشيني و موبايلت را از توي كيف بيرون مي آوري ؛ به كسي زنگ مي زني . مثل اينكه جوابت را نداده باشد برايش پيغام مي گذاري :
سلام ، منم مريم . صبح كه زنگ زدي نتونستم جواب بدم ، خودت كه مي دوني باهات قهرم ،حوصلتو ندارم . الانم دارم مي رم سر كلاس ، وقتي اومدم باهات حرف مي زنم . خداحافظ.
از پارك دور مي شوي ، به ساعتت نگاه مي كني وقتي از پارك دور مي شوي ؛ بعد با عجله به راهت ادامه مي دهي ، كمي از مسير را مي دوي ، وقتي مي دوي بند كفشت گير مي كند زير كفش ديگرت و آنقدر محكم با زمين برخورد مي كني كه كيفت توي جوب آرام مي گيرد ، يكي از شيشه هاي عينكت مي شكند و كنار كفشت پاره مي شود .
كيف را از توي جوب بيرون مي آوري و همانجا مي نشيني ، كسي نيست براي اتفاقي كه برايت افتاده است بخندد ؛ خودت اول كمي مي خندي بعد خيلي بلند گريه مي كني ، طوري كه اگر كسي توي كيوسك تلفن كوچه ي بالايي داشت با كسي حرف مي زد ، قطعا صداي تو به گوشش مي رسيد .
كيفت را كه بوي بدي گرفته است كمي تكان مي دهي ، موبايلت را از توش بيرون مي آوري و نگاهش مي كني ،دستي به سر و صورتت مي كشي و بلند مي شوي ؛همانطور كه گريه مي كني بند كفشت را مي بندي و به راهت ادامه مي دهي .
با همان سر و شكل عجيب و غريب و كثيف و خاكي مي روي كلاس ، انكار براي اولين بار .
از كلاس كه بيرون مي آيي ظهر شده است . حالا آرام تر راه مي روي ، هم از لاك پشت هم از حلزون ، مثل تنبل ها ، گرچه تنبل ها راه نمي روند اما مثل تنبل ها راه مي روي .
دوباره كوچه ي پشت ايستگاه اتوبوس را طي مي كني ، سوار دو اتوبوس با دو مسير متفاوت مي شوي و مي رسي همان جايي كه صبح خنديدي و بند كفشت را بستي .
شبيه داستان بود ، چرا اين جوري ؟!!
اين شيوه ي كاري منه ، به جاي آدمي كه دنبالش بودم تو رو تو شرايط قرار مي دم تا بتوني درك بهتري داشته باشي از تمام اتفاقايي كه مي افتن .
خب حالا ، با كسي حرف نزد ، توي راه كسي باهاش قرار نداشت ؟!!
نه ، طي يك رفت و آمد حدودا چهار ساعته فقط رفت كلاس و توي راه خيلي محكم آسيب ديد و برگشت خونه ؛اينم چند تا عكس از جاهاي مختلفي كه تعقيبش كردم . و اگه با من كاري نداريد پول منو بديد كه خيلي خسته ام ، بايد برم .
يه پاكت دادم دست منشي ، پول تو توشه ، بگير و فراموش كن همه چيز رو .
باشه ، من بابت اين اتفاقا آلزايمر دارم. خداحافظ...
***
بيست و شش روز است كه تعقيبش مي كنم به دستور همين آدمي كه برايم پول گذاشته بود توي پاكت ،قول داده ام به كسي چيزي نگويم كه چرا آن زن را تعقيب مي كردم .
بدون اينكه حتي يك بار با او حرف زده باشم ، حالا كلا مي دانم چه مي پوشد بيشتر ، چه دوست دارد و كجا مي رود ، چرا مي رود . نا خود آگاه و بدون هيچ دليلي دوستش دارم و نمي دانم توي اين بيست و شش روز چه اتفاقي افتاد كه افتادم توي چاه عميقي به اسم مريم .
حالا مي خواهم براي دل خودم بروم دنبالش و شايد بين راه خودم را نشان دادم ، شايد گلي خريده باشم توي آن لحظه كه بخواهم تقديمش كنم ، شايد توي كاغذي بنويسم :
دوستت دارم
هامون .
شايد اگر اين بار بند كفشش گير كند و بيفتد توي جوب بروم و كمكش كنم يا سه ساعت تمام منتظر بمانم تا از كلاس طراحيش بيرون بيايد كه ببينمش . شايد يك جفت كفش آل استار نو برايش خريده باشم كه كادو بدهم .
شايد چند شعر عاشقانه حفظ كنم و وقتي تلفني با هم حرف مي زنيم برايش بخوانم ، مثلا بگويم :
حالم خراب مي شود وقتي تو مي روي
دنيا عذاب مي شود مي شود وقتي تو مي روي
افسانه ي طولاني دوري من و تو
كم كم كتاب مي شود وقتي تو ميروي
بعد كمي با هم صحبت كنيم و من باز بگويم دوستت دارم و ادامه دهم :
قلبم همين كه نيستي افسرده مي شود
مثل حباب مي شود وقتي تو ميروي
اين آرزوي لعنتي پس كي خداوندا
كي مستجاب مي شود ، وقتي تو ميروي ؟!
و خداحافظي كنم و گوشي را بگذارم سر جاش تا فردا .
شايد با هم آدامس بجويم و هر كدام آدامسمان را بچسبانيم روي دستگيره ي دري و فرار كنيم . شايد هم اصلا دوست داشتن مريم را از ذهنم پاك كنم ، اما نمي توانم .
بعضي وقت ها به خودم مي گويم ، كاش پرونده مردي كه برايم پول گذاشته بود توي پاكت را قبول نمي كردم ، كاش شغلم اين نبود ؛ مثلا مي شدم املاكي سر كوچه يا نويسنده ي يك ستون پر مخاطب توي مجله اي با تيراژ بالا يا يك بساز بفروش توي شمال شهر يا معلم مدرسه اي توي شهري دور كه مريم را نمي ديدم ، كه تعقيبش نمي كردم ، كه عاشقش نمي شدم كه شدم ، كه اين اتفاق نمي افتاد كه افتاد و يكي از بچه ها مي گفت :
من به ياد تو نمي افتم ، مي افتم توي ياد تو ...
مي خواهم از فردا هر صبح بروم دنبالش و در يك آنِ خوب بگويم دوستت دارم ، شايد توي اتوبوس يا ايستگاهش شايد هم پارك يا روبروي كلاس طراحي .
***
شك كرده ام ، به تمام آدم هايي كه روبروي من راه مي روند و چند لحظه ي بعد پشت سر منند . شك كرده ام و فكر مي كنم كساني مرا تعقيب مي كنند ، شك كرده ام و مطمئنم كه كساني مرا تعقيب مي كنند . حتما ميدانند كه دنبال مريم هستم و آمده اند كه كارم را يكسره كنند .
مي ترسم ، حتي از تعقيب كردن مريم كه برايم شده بود يك تفريح . كار مردي است كه برايم پول گذاشته بود توي پاكت ، حتما كار اوست ، مي داند كه مريمش را دوست دارم .
مثل سوسك ، سوسكي كه سنگيني دمپائي نخورده اي را با خودش هميشه مي كشاند ، مي كشانم با خودم سنگيني ترس هاي اين چند روزه را .
پشت سر مريم راه مي روم با حدودا ده متر فاصله ، توي كوچه اي خلوت ، كوچه ي پشت ايستگاه اتوبوس ؛ انگار صبح ها مردم خوابند .
فاصله ام را كم مي كنم هر چند لحظه ، حس مي كنم اين همان آني است كه دنبالش مي گشتم و بايد بگويم كه دوستت دارم ، ده بار ، صد بار توي دلم مي گويم ؛ همين كه ميخواهم بلند بگويم مريم !
دستي از پشت ميزند به شانه ام و تمام ترس هايي كه روش بود مي ريزند ؛ تمام بدنم يخ ميزند ، سست مي شوم .
نگاهي ضعيف با چشماني نيمه باز به مريم مي اندازم ، هنوز مي رود ، همين كه مي بينم بند كفش هاش را محكم بسته است چشمانم را مي بندم .
كسي مرا چاقو زد ، وقتي دستي از پشت خورد به شانه ام .