تبليغاتX
من سرطان گرفته ام. سرطان میم.

من سرطان گرفته ام. سرطان میم.

 

 

یک زاویه ی دید 360 درجه ای

موهای بوری داشت و چشم هایی قهوه ای . عادت داشت صبح ها مسواک بزند ، نه شب . پیراهن های آستین بلند می پوشید همیشه . عاشق سارا بود اما سارا نه .
از تمام طعم های ترش بدش می آمد اما به خاطر سا
را می خورد ، تند دوست داشت .
تمام مجله های سینمایی هر ماه را می خرید ، فیلم خیلی می دید و خیلی کتاب می خواند .شلوار های مشکی ، طوسی ، قهوه ای و آبی می پوشید ، کفش هاش هم همیشه رنگ عوض می کردند .
به اس ام اس دادن علاقه ی خاصی داشت و صدای گوشیش باعث خوشحالیش می شد .
آدمی معقول ، قد بلند ، رُک ، خوش پوش و کمی شوخ بود .مورد علاقه ی مادرش و تمام آنهایی بود که دوست داشتند بخندند .
کلاغ ها را دوست داشت ؛ چون فکر می کرد از بس حسودی می کنند سیاه می شوند ، چون خودش خیلی آدم حسودی بود و تمام حسادت هاش خلاصه می شد توی سارا .
همیشه ته ریش چند روزه ای داشت که کمی چهره اش را مظلوم تر نشان می داد . هر جور آهنگی گوش می کرد و می گفت : " برام بیشتر شعر مهمه ، نه مدلِ آهنگ که سنتی باشه یا پاپ ، راک باشه یا رپ . "
دلش می خواست شیراز زندگی کند . خیلی چای می خورد و یکی از دندان هاش پر شده بود . عینک می زد و تصورش از تلویزیون های سه بعدی چیز دیگری بود که وقتی عینکشان را زد ، تمام تصوراتش به هم ریخت .
همیشه دوست داشت به سارا بگوید :
I love you so m ch …
بعد سارا بگوید :
How m ch ?!!
باز او بگوید :
So m ch…
از زیرپوش های رکابی بدش می آمد . پاستیل ، چیپس فلفلی ، مغز بادام و بستنی وانیلی خوراکی های مورد علاقه اش بودند .
کنسرو لوبیا چیتی ، سوپ شیر ، دلمه و شیشلیک را از بقیه ی غذاها بیشتر دوست داشت .
هر سه شنبه می رفت سینما و تقریبا یک مخاطب جدی محسوب می شد ، فیلم ها را برای خودش و توی دفترچه ای که جلد سبزی داشت ارزشگذاری می کرد .
از تمام امکانات گوشیش استفاده می کرد ؛ عکاسی ، فیلم برداری ، تایپ ، چک کردن روزانه ی ایمیل ها ، بازی ، مسیر یاب و همیشه از هر اتفاق خوب و بد و بدون نظر خواهی از کسی عکس می گرفت ، که یک بار برای این کار کتک مفصلی خورده بود .

متولد 26/11/1368 در شهری دور و در خانواده ای متوسط بود . وقتی خیلی دلش می گرفت عکس های گوشیش را نگاه می کرد و آهنگ های غمگین گوش می داد .
بزرگترین اتفاقات زندگیش رفتن به مکه و عاشق سارا شدن بود ؛ بدترینش سوختن جایی بود که حتی خودش خجالت می کشید برای کسی تعریف کند .
بهترین لذت دنیا را خواب می دانست و هر جا وقتی فارق داشت می خوابید ، توی تاکسی ، ایستگاه اتوبوس ، سر کلاس تاریخ ...
سرباز نشده بود و عقیده داشت 2 سال از عمرش را تلف خواهد کرد . رانندگی بلد نبود و همین اواخر کمبودش را احساس می کرد .
قرار بود 6 ماه دیگر ازدواج کند ، اما نه با سارا ، با دختری که مادرش انتخاب کرده بود ، کسی که او دوستش نداشت ؛ مهسا .
از کلماتی مثل تاکسی درمی ، لایف ، کام کوات ، آمبرلا ، وایف ، توت فرنگی ، آلخاندرو گنزالس ایناریتو و آووکادو همینطور ناخودآگاه و الکی خوشش می آمد .
ویالون می زد و شنا را خیلی دوست داشت . حتی برای سارا شعر هم گفته بود .
بزرگ ترین خلافش دیدن فیلم هایی بود که پدرش بهشان می گفت : " صحنه دار " ، اما خودش فکر می کرد اورجینال کلمه ی بهتری است .
کتابخانه اش پر شده بود و می خواست یک جدیدش را سفارش دهد . همیشه از یک لباس رنگ های مختلفش را می خرید . برف و سرما و زمستان بیشتر به دلش می چسبید.
روی گردنش سمت چپ ، سه خال قهوه ای خیلی ریز داشت . هر چند وقت یک بار آن ته ریش محض مظلومیت را از ته می تراشید و کشور مورد علاقه اش فرانسه بود .
سارا را توی یک مهمانی شبانه در تابستان سال پیش دیده بود و هزار بار عاشقش شده بود . مهمانی را پلیس به هم زد .
به دنیا جور دیگری نگاه می کرد ، انگار زاویه ی دیدش 360 درجه بود .
دفتر انشای سال دوم راهنمائیش را داده بود به معلمش ، او گفته بود : " تو یه روز نویسنده ی خیلی بزرگی می شی ، من مطمئنم ...!" اما نشده بود .
قرار بود بعد از ازدواج با مهسا از ایران برود ، طوری که دیگر هیچ وقت سارا را نبیند .
دوست داشت شش بچه داشته باشد ، سه دو قلو . می خواست اسم اولین دخترش را بگذارد سارا .اما کم کم از تمام این کار ها منصرف شد و برای اینکه به سارا برسد داشت چمدان فرار می بست . قرار بود سارا راضی شده و با هم بروند شیراز .
وقتی می ترسید یا اضطراب انجام کاری را داشت شروع می کرد به شمردن 4 تا 4 تای اعداد : 4 ، 8 ، 12 ، 16 ، 20 . یا توی ذهنش تخته نرد بازی می کرد ، بعضی وقت ها هم منچ ؛ با سارا .

کفتر اولی : بق بقو !
کفتر دومی : بق بقو !
کفتر اولی : بق بقو ؟!
کفتر دومی : په نه په قوقولی قوقو ... !!!
هیچ مطلبی هیچ وقت اندازه ی این او را نخندانده بود و همیشه برای همه آن را تعریف می کرد و فقط خودش با یک خنده ی غریب و عجیب به قضیه خاتمه می داد .
راه رفتن مگس روی بدنش می توانست تمام آرامش های دنیا را کم رنگ و کم رنگ تر کند و او عصبانی ترین مرد دنیا می شد .
یک کشتی داشت که توی کتابخانه و روبروی کتاب مثنوی بود ؛ کوچک .

قرار بود بعد از فرار با سارا و رفتن به شیراز خانه ای داشته باشد با پلاک 63 توی کوچه ای بن بست . قرارا بود بعد از مرگ سارا که بر اثر تصادفی در راه شیراز شمال اتفاق می افتاد در شهر خودش و پس از گذشت 40 سال از ازدواجش ، وقتی بعد از خوردن یک ماکارونی تند خوابیده بود ، در فروردین 1431 در یک تخت خواب یک نفره بمیرد ، در حالی که می شد باران را از پنجره ی باز اتاق لمس کرد ، طوری که عکس سارا هم آغوشش شده بود .

***

تمام این جزئیات ، خصوصیا ت فردی و اتفاق هایی که برایتان تعریف کردم ، مال قهرمان آخرین داستان من است که وقتی امروز بیدار شدم به سرقت رفته بود .
اصلا حال خوشی ندارم و از تمام شما هایی که مرا می خوانید خواهش می کنم ، توی هر داستانی یا کتابی ، ردی یا اثری از قهرمان داستان من دیدید یا خواندید با شماره ای که آخر همین برگه خواهم نوشت تماس بگیرید . قول می دهم اگر قهرمان قهرمانِ داستان من باشد خوشحالتان کنم .
حتی هنوز گاهی دیالوگ هاش را تکرار می کنم ، دلم تنگ شده است برایش . برای وقتی که اولین بار سارا را بوسید . تمام بدنش سرد شده بود ، می لرزید ، سارا می ترسید و چشم هاش را بسته بود .
گاهی فکر می کنم صداش به گوشم می رسد که می گوید : " کمک ؛ کمک ...! "
راستی یادم رفت بگویم اسمش آرمان بود .


دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 |

 

شاید بعدا داستانش را بنویسم !

شخصیت اول داستان من قلبی دارد که با باتری کار می کند و قرار بود اتفاقات خیلی زیادی در طول داستان برایش پیش بیاید ؛ اما چون من زیاد به حواشی نمی پردازم و خیلی زود اصل مطلب را بیان می کنم و چون شما مخاطبین عزیز حوصله ی خواندن صفحات زیاد را ندارید ، از دانای کل و خالق داستان بودن سوءِ استفاده کرده و یک قلبِ واقعی برایش در نظر می گیرم که هم حوصله ی شما سر نرود و هم او دچار بحران های متعدد نشود .

 

***

 

اما متاسفانه عمل پیوند قلب ناموفق بود و شخصیت اول داستان من مُرد .

کاش آنقدر حوصله داشتید که داستانش را برایتان می گفتم و او در نهایت با قلب خودش می مرد ، قلبی که توش به غیر از باتری یک عشق هم بود ؛ به دختری که از مردهایی که قلب مصنوعی دارند ، بدش می آمد ...

دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 |

 

یک ستون پر مخاطب توی مجله ای با تیراژ بالا ...

از خانه بيرون مي آيي ، هوا سرد است . بند يكي از كفش هات وقتي از خانه بيرون مي آيي باز مي شود ، مي بندي ، مي خندي و باز راه مي افتي ؛‌آرام مثل لاك پشت راه مي روي ، عين حلزون .

كيف راه راه قرمزت را باز مي كني و دو آدامس مي خوري ، شايد مي خواهي گرم شوي . توي ايستگاه اتوبوس منتظر مي ماني ،‌عينك روي چشم هات را بر مي داري ،تميز مي كني و دوباره مي گذاري  سر جاش ، كتاب مي خواني . اتوبوس مي رسد ، سوار مي شوي ، كتاب را توي كيف مي گذاري و كمي به اطرافت نگاه مي كني ؛ نگاه جلد مجله اي كه دست يكي از مسافران است ،‌نگاه تبليغات فيلم هاي آينده روي دستگيره هاي اتوبوس ، نگاه مردي كه كنار پنجره سيگار مي كشد ، دختري كه توي آينه خودش را نگاه مي كند، كسي كه با موبايلش حرف مي زند و پياده مي شوي .

منتظر مي ماني ،‌توي ايستگاه اتوبوس و كتاب مي خواني .

موبايلت زنگ مي خورد ، جواب نمي دهي . دوباره زنگ مي خورد ، دوباره جواب نمي دهي ، كتاب را مي بندي همينطور بند كفشت را ، اتوبوس ميرسد ، سوار مي شوي . هدفون مي زني ، وقتي روي صندلي كنار يك پيرزن مي نشيني هدفون مي زني ؛ پيرزن از گراني و درد زانويش مي گويد ، اما تو همچنان آهنگ گوش مي دهي و باز پياده مي شوي .

كوچه ي پشت ايستگاه اتوبوس را براي ادامه ي راه انتخاب مي كني ،‌هدفون و موبايلت را مي گذاري توي كيف ، آدامست را مي چسباني به دستگيره ي در يكي از خانه ها و هنوز مي خندي .

از اولين مردي كه توي راه مي بيني آدرس مي پرسي :

ببخشيد آقا ، كوچه ي چهارم ، پلاك 26 كجا مي افته ؟؟

الان اين كوچه ي پنجمه ، شما بايد سه تا كوچه بري پايين تر تا برسي به چهارم !

اما اگه اين پنجمه من بايد يه كوچه برم پايين تر نه سه تا ؟!!

اين حرفيه كه همه مي گن ! ولي ترتيب كوچه هاي اينجا اين جوريه : چهارم ، دوم ، اول ، سوم ، پنجم .

و تو نگاه آن مرد مي كني و مي خندي  و راه مي افتي .

خسته مي شوي ، بين راه توي پاركي روي يكي از نيمكت ها مي نشيني و موبايلت را از توي كيف بيرون مي آوري ؛ به كسي زنگ مي زني . مثل اينكه جوابت را نداده باشد برايش پيغام مي گذاري :

سلام ، منم مريم . صبح كه زنگ زدي نتونستم جواب بدم ، خودت كه مي دوني باهات قهرم ،‌حوصلتو ندارم . الانم دارم مي رم سر كلاس ، وقتي اومدم باهات حرف مي زنم . خداحافظ.

از پارك دور مي شوي ، به ساعتت نگاه مي كني وقتي از پارك دور مي شوي ؛ بعد با عجله به راهت ادامه مي دهي ، كمي از مسير را مي دوي ، وقتي مي دوي بند كفشت گير مي كند زير كفش ديگرت و آنقدر محكم با زمين برخورد مي كني كه كيفت توي جوب آرام مي گيرد ، يكي از شيشه هاي عينكت مي شكند و كنار كفشت پاره مي شود .

كيف را از توي جوب بيرون مي آوري و همانجا مي نشيني ، كسي نيست براي اتفاقي كه برايت افتاده است بخندد ؛ خودت اول كمي مي خندي بعد خيلي بلند گريه مي كني ، طوري كه اگر كسي توي كيوسك تلفن كوچه ي بالايي داشت با كسي حرف مي زد ، قطعا صداي تو به گوشش مي رسيد .

كيفت را كه بوي بدي گرفته است كمي تكان مي دهي ، موبايلت را از توش بيرون مي آوري و نگاهش مي كني ،‌دستي به سر و صورتت مي كشي و بلند مي شوي ؛‌همانطور كه گريه مي كني بند كفشت را مي بندي و به راهت ادامه مي دهي .

با همان سر و شكل عجيب و غريب و كثيف و خاكي مي روي كلاس ، انكار براي اولين بار .

از كلاس كه بيرون مي آيي ظهر شده است . حالا آرام تر راه مي روي ، هم از لاك پشت هم از حلزون ، مثل تنبل ها ، گرچه تنبل ها راه نمي روند اما مثل تنبل ها راه مي روي .

دوباره كوچه ي پشت ايستگاه اتوبوس را طي مي كني ، سوار دو اتوبوس با دو مسير متفاوت مي شوي و مي رسي همان جايي كه صبح خنديدي و بند كفشت را بستي .

 

 

شبيه داستان بود ، چرا اين جوري ؟!!

اين شيوه ي كاري منه ، به جاي آدمي كه دنبالش بودم تو رو تو شرايط قرار مي دم تا بتوني درك بهتري داشته باشي از تمام اتفاقايي كه مي افتن .

خب حالا ، با كسي حرف نزد ، توي راه كسي باهاش قرار نداشت ؟!!

نه ، طي يك رفت و آمد حدودا چهار ساعته فقط رفت كلاس و توي راه خيلي محكم آسيب ديد و برگشت خونه ؛‌اينم چند تا عكس از جاهاي مختلفي كه تعقيبش كردم . و اگه با من كاري نداريد پول منو بديد كه خيلي خسته ام ، بايد برم .

يه پاكت دادم دست منشي ، پول تو توشه ، بگير و فراموش كن همه چيز رو .

باشه ، من بابت اين اتفاقا آلزايمر دارم.  خداحافظ...

***

بيست و شش روز است كه تعقيبش مي كنم به دستور همين آدمي كه برايم پول گذاشته بود توي پاكت ،‌قول داده ام به كسي چيزي نگويم كه چرا آن زن را تعقيب مي كردم .

بدون اينكه حتي يك بار با او حرف زده باشم ، حالا كلا مي دانم چه مي پوشد بيشتر ، چه دوست دارد و كجا مي رود ، چرا مي رود . نا خود آگاه و بدون هيچ دليلي دوستش دارم و نمي دانم توي اين بيست و شش روز چه اتفاقي افتاد كه افتادم توي چاه عميقي به اسم مريم .

حالا مي خواهم براي دل خودم بروم دنبالش و شايد بين راه خودم را نشان دادم ، شايد گلي خريده باشم توي آن لحظه كه بخواهم تقديمش كنم ، شايد توي كاغذي بنويسم :

 

دوستت دارم

هامون .

 

شايد اگر اين بار بند كفشش گير كند و بيفتد توي جوب بروم و كمكش كنم يا سه ساعت تمام منتظر بمانم تا از كلاس طراحيش بيرون بيايد كه ببينمش . شايد يك جفت كفش آل استار نو برايش خريده باشم كه كادو بدهم .

شايد چند شعر عاشقانه حفظ كنم و وقتي تلفني با هم حرف مي زنيم برايش بخوانم ، مثلا بگويم :

 

حالم خراب مي شود وقتي تو مي روي

دنيا عذاب مي شود مي شود وقتي تو مي روي

افسانه ي طولاني دوري من و تو

كم كم كتاب مي شود وقتي تو ميروي

 

بعد كمي با هم صحبت كنيم و من باز بگويم دوستت دارم و ادامه دهم :

 

قلبم همين كه نيستي افسرده مي شود

مثل حباب مي شود وقتي تو ميروي

اين آرزوي لعنتي پس كي خداوندا

كي مستجاب مي شود ، وقتي تو ميروي ؟!

 

و خداحافظي كنم و گوشي را بگذارم سر جاش تا فردا .

شايد با هم آدامس بجويم و هر كدام آدامسمان را بچسبانيم روي دستگيره ي دري و فرار كنيم . شايد هم اصلا دوست داشتن مريم را از ذهنم پاك كنم ، اما نمي توانم .

بعضي وقت ها به خودم مي گويم ، كاش پرونده مردي كه برايم پول گذاشته بود توي پاكت را قبول نمي كردم ، كاش شغلم اين نبود ؛ مثلا مي شدم املاكي سر كوچه يا نويسنده ي يك ستون پر مخاطب توي مجله اي با تيراژ بالا يا يك بساز بفروش توي شمال شهر يا معلم مدرسه اي توي شهري دور كه مريم را نمي ديدم ، كه تعقيبش نمي كردم ، كه عاشقش نمي شدم كه شدم ، كه اين اتفاق نمي افتاد كه افتاد و يكي از بچه ها مي گفت :  

من به ياد تو نمي افتم ، مي افتم توي ياد تو ... 

مي خواهم از فردا هر صبح بروم دنبالش و در يك آنِ خوب بگويم دوستت دارم ، شايد توي اتوبوس يا ايستگاهش شايد هم پارك يا روبروي كلاس طراحي .

 

***

 

شك كرده ام ، به تمام آدم هايي كه روبروي من راه مي روند و چند لحظه ي بعد پشت سر منند . شك كرده ام و فكر مي كنم كساني مرا تعقيب مي كنند ، شك كرده ام و مطمئنم كه كساني مرا تعقيب مي كنند . حتما ميدانند كه دنبال مريم هستم و آمده اند كه كارم را يكسره كنند .

مي ترسم ، حتي از تعقيب كردن مريم كه برايم شده بود يك تفريح . كار مردي است كه برايم پول گذاشته بود توي پاكت ، حتما كار اوست ، مي داند كه مريمش را دوست دارم .

مثل سوسك ، سوسكي كه سنگيني دمپائي نخورده اي را با خودش هميشه مي كشاند ، مي كشانم با خودم سنگيني ترس هاي اين چند روزه را .

پشت سر مريم راه مي روم با حدودا ده متر فاصله ، توي كوچه اي خلوت ، كوچه ي پشت ايستگاه اتوبوس ؛ انگار صبح ها مردم خوابند .

فاصله ام را كم مي كنم هر چند لحظه ، حس مي كنم اين همان آني است كه دنبالش مي گشتم و بايد بگويم كه دوستت دارم ، ده بار ، صد بار توي دلم مي گويم ؛ همين كه ميخواهم بلند بگويم مريم !

دستي از پشت ميزند به شانه ام و تمام ترس هايي كه روش بود مي ريزند ؛ تمام بدنم يخ ميزند ، سست مي شوم .

نگاهي ضعيف با چشماني نيمه باز به مريم مي اندازم ، هنوز مي رود ، همين كه مي بينم بند كفش هاش را محكم بسته است چشمانم را مي بندم .

كسي مرا چاقو زد ، وقتي دستي از پشت خورد به شانه ام .

 

                                 


دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 |

 

تو یکی از همان بعضی ها هستی!

کفش های جفت شده کنار در ، خودِ در ، من ، فاصله ی بینمان ، تو. چتر خیس آویزان از جالباسی، کلاهت ، کلاهم. وقتی کام  میگیرم از سیگار، وقتی می میرم اگر بدانم دوستم نداری. قلبم ، تپشش، نبضم ، نمی زنند. 

ایست ،

یاد پلیس ها افتادم که همیشه دیر می رسند. قلبم ایستاد وقتی ایستاده بودی جلوی در و چتر را باز کردی ، کلاهت را برداشتی و کفش هات را پوشیدی ، وقتی به من  نگفتی که فکر کردی خوابم . با تو قلبم آمد تا توی خیابان، وقتی باران می بارید ، مرا آب برد ، خواب برد و کسی توی خانه یمان آرام مرد و تو رفتی ، زیر چتری سیاه و گویا خوشحال بودی و همین باعث شد قلب من بایستد. خوشحالی تو بدون من معنا می دهد مگر ؟ یعنی هدر تمام دوست داشتن من به تو ، تو به من؟ چه سخت ، وقت نیست دیگر برای خوب بودن و تو چه زود بد شدی ، سد شدی پیش روی من و ماندی که بروی ، که رفتی و انگار چند بار دیگر انجام داده بودی و رسیده بودی ، وقتی من خوابم عمیق بود، وقتی خواب مرا برده بود ، به جایی دور ، آنقدر که دیگر توی این دنیا نبودم. تو بودی و دستی که در آغوشت داشت ، دستی که بینمان سد شده است و سگی که آن طرف تر زوزه میکشید و مردی که کنار تو سیگار و تو انگار نه انگار که دلت را گرو داده ای به کسی دیگر.

و من ماه هاست به جای نفس آه میکشم ، عذاب ، نقاشی و تو خوب میدانی که اگر آب از سر من بگذرد سر تو را هم زیر آب خواهم کرد!

نمیدانم علت این همه فاصله ی به وجود آمده بین من و تو چیست ، فاصله ای که تو سازنده اش بودی و من بازنده اش. تلفن را که جواب نمی دهی ، دوست دارم همه ی مریضهام را جواب کنم ، کسانی که منتظر حرف های خوب من هستند نه اینکه بگویم :

متاسفم ، ولی شما سرطان دارید!

از اینکه تعقیبت کنم و به آدمی که نمیدانم چرا اما بیشتر از من دوستش داری ، خیره شوم بدم می آید ، از تو ، از آن مرد ، از رابطه ای که به وجود آورده اید.بیشتر دوست دارم وقتی نیستی بنشینم وفیلم نگاه کنم ، فیلم هایی که خیانت نشان می دهند و به تو میگویند که چگونه باید برخورد کنی . یکی از آنها معشوق زنش را کشت ، یکی دیگر خودش را و دیگری زنش را و من چندین روز است فکر می کنم که باید چه عکس العملی نشان دهم؟ به خدا دوستت دارم و نمیخواهم از دست بروی که رفته ای و گفته ای دوستم نداری.

به قول مادر بزرگم که سال ها پیش مرد ، که می گفت :

اینو دیگه کجای دلم بذارم...؟؟!

****

 

ببخشید آقا ؟!

بله بفرمایید ؟

کمی که مکث میکنی میگویی:

یه کتاب می خوام در مورد مسائل سیاسی یا درباره ی جفرافیای کشور های مختلف ، فقط لطفا سعی کنید کتاب خوبی باشه ، وقتی به ساعتت نگاه می کنی میگویی : فقط لطفا سعی کنید کتاب خوبی باشه.

گر چه با همیم اما اصلا از من نظری درباره ی کتاب نمی خواهی و حتی نمی گویی علت خرید یک کتاب با چنین موضوع بی ربطی به ما چیست؟ وقتی به این نتیجه رسیدم که باید نسبت به این رابطه چه واکنشی داشته باشم ، فهمیدم که آن کتاب کادوی تولد بوده است.

****

 

گاهی دلم برای بعضی افراد خاص می سوزد . مثلا زن ها و بیشتر از همه مادرم . حس می کنم سختی های زیادی را در طول زندگی متحمل شده و به آنچه حقشان است نمی رسند، شاید حس اشتباهی است ولی دارم. یا کسی که توی نانوایی نان می دهد ، شاید اصلا خودش مالک آن مکان باشد ولی دلم می سوزد برایش. یا پیشخدمتی که توی رستوران غذا می آورد ، گرچه خودِ من هم خیلی قدیم ها توی رستورانی کار می کردم اما حسی است که دارم و نمی شود کاریش کرد.

و حالا دلم برای خودم می سوزد ، خودی که بیخودی عاشق زنی شد که عاشق مردی شده است آن زن که برایش کتاب می خرد ، کادو میدهد و من توی فیلمی فهمیدم که کادو یک کلمه ی فرانسوی است.

با اینکه به تو نگفته ام که چیزی می دانم ، با اینکه دیشب در آغوش هم بودیم و لذت می بردیم ، با اینکه هر روز صبح می بوسمت و بعد می روم سر کار اما ماه هاست که با تو قهر کرده ام . حتی با اینکه تاریخ تولدم را فراموش نکرده بودی و برایم کیک مورد علاقه ام را پختی.

 

دوستت دارم ولی دوستت ندارم. نمیدانم چطور احساسم را بیان کنم ، اصلا نمی دانم این حس چه معنایی دارد . به قول مادربزرگم ، که زنده است ، که می گوید :

ما گاو نداریم ولی همیشه تو ی شرایط سخت میزاد...!

یا به عبارتی " گاومون زائید " . حالا مال ما هم زائیده است ، طوری که نمیدانم چه کنم؟

وقتی با هم بودیم و آن کتاب بی ربط به ما را خریدی ، وقتی برگشتیم خانه و شام خوردیم و تو بی تفاوت نسبت به تمام گوساله هایی که ریخته بودند کف اتاقمان می خندیدی و پفک می خوردی ، وقتی به آن فیلم ها فکر میکردم ، فهمیدم که باید ترکت کنم ، بدون هیچ پیش گفتار و مقدمه ای . یک روز صبح که بیدار می شوم که بروم سر کار  ، دیگر برنخواهم گشت و اصلا برایم مهم نیست که چه اتفاقی خواهد افتاد یا چند گوساله ی دیگر قرار است به دنیا بیایند. حالا ما برای من معنی ندارد به جز صدای همین گوساله های مادر مرده ، ما یعنی همین !

****

 

من از تمام وسایل خانه ای که برای خریدش حتی طلاهای تو را فروختم ، حتی ماشینم را ، فقط مسواکم را می برم ، مسواکی که با هم خریده بودیم . می خواهم به نبودن من که عادت کردی و به نبودن تو که عادت کردم بیایم و هر آنچه را دارم ببرم ، وقتی خواهم آمد که تو نباشی ، که یا با آن مرد توی خیابان های پر از برف رانندگی کنی یا با آن مرد توی سینما فیلم تماشا کنی یا با آن مرد توی هتلی دور در حال نگاه کردن عکس های سفرتان باشی . یا با آن مرد ، با آن مرد لعنتی ، با آن مرد عوضی ، درباره ی مرد عوضی فیلم هم ساخته اند ، گویا مرد های عوضی خیلی مهم اند که هیچکاک را هم درگیر خود کرده بودند.

 

مثل هر روز می بوسمت و می روم و تو وقتی خوابی حتما خواب آن مرد عوضی را می بینی . واقعا گاهی آدم ها می توانند چقدر پست شوند ، پست تر از گودال هایی که بمب اتم به وجود می آورد ، پست تر از تف حتی پست تر از تو...!

**** 

 

بیست و شش روز است رفته ام و تو انگار که ترسیده باشی هزار بار زنگ زدی ، پیام دادی و من که نمی خواستمت دیگر جواب حرف هایت را ندادم. حتی آنقدر از تو و داشته هایت بدم آمد که دنبال همان وسایل باقی مانده هم نیامدم.  خانه ای دارم که از وجود تو خالی است و همین برای من کافی اما چیزی به من میگوید قرار است گوساله ای به دنیا بیاید.

تو به من ایمیل هم زده ای : 

تو رو خدا جواب تلفنت رو بده ، کارِت دارم ، مسئله ی مهمیه

یا

اگه این بار جواب ندی معلوم نیست چه اتفاقی بیافته

یا

این دیگه آخرین پیامیه که بهت می دم.

اما من بی تفاوت نسبت به تو هر روز می خوانمشان و کمی درباره شان فکر میکنم ، حتی گاهی نگرانم میکنی ، با اینکه دیگر هیچ حسی به تو و آن خانه و خاطراتمان ندارم .

مردی شده ام سرد ، آنقدر که حتی آغوش تو هم گرمم نخواهد کرد .  به سختی می توانم با کسی هم کلام شوم ، سلام هم نمی کنم حتی به منشی مطبم . آنقدر بی تفاوت ار کنار آدم ها می گذرم که حس می کنم دیگر کسی مرا نمی بیند، یا نه ، من آنها را نمی بینم.

من نمیدانستم که وجود یک زن تا این حد می تواند خلاء زندگی را پر کند که اگر از بین برود که اگر نباشد باز تو در دره ای به عمق نگاه یک زن سقوط خواهی کرد .

و حالا نمی دانم چرا ولی دلم برایت تنگ شده است ، برای تویی که دیگر از او متنفرم . نمیدانم چطور باید این حس را بیان کرد ، دوست داشتن کسی که روزهاست توی مغز تو یک عنصر نامطلوب و خائن به حساب میآید ، کسی که دیگر نسبت به او هیچ احساسی نداری ، کسی که از او جدا شده ای . امکانش یک به میلیون است، یک به میلیارد شاید ولی اتفاقی است که افتاده.

 

حس می کنم کسی مغزم را در آورده و گذاشته است روی یک میز آهنی و با پتکی آنقدر ضربه های مهلکی به مغزم وارد کرده که تمام آنچه توی ذهنم بود پاشیده است روی دیوار ، اما تو نه! تو هنوز  با همان قد بلند ، با آن نگاه نافذت توی مغز منی. به قول کسی که می گفت :  " گاهی خاطرات هم مقاومت می کنند... " تو حتی زیر ضربه ی آن پتک هم قد خم نکردی !

اما حالا که می خواهم ببینمت ، حالا که با خودم آنقدر کلنجار رفته ام که تو را ببینم ، تو نمیخواهی ، نمی آیی و من برای خودم متاسف شدم که چقدر آدم احمقی بودم که باز به تو اعتماد کردم ، که باز تو را بخشیدم. بعضی از آدمها واقعا ارزش دوست داشتن و بخشش و خیلی از احساسات انسانی دیگر را ندارند و تو یکی از همان بعضی ها هستی ...!

**** 

 

صبح که بیدار می شوم تویی و باز پیامی دیگر ، بازش که میکنم از همیشه طولانی تر است ، نه درخواست تماسی توش هست ، نه معذرتی ، نه شکایتی ، با اینکه حال خوشی ندارم اما می خوانمش:

می دونم حالِت از من به هم میخوره . منم هی حالم به هم می خورد، چند ماه پیش ، وقتی تو بودی و نمی دونم چرا اما بهت نگفتم.

منم حالم به هم می خوره از مرور اتفاقایی که این مدت برام افتادن  اما وقتی خواستم بهت بگم تو از من متنفر شده بودی ، حالِت از من به هم میخورد.  چند بار اهمیت گفتنش رو بهت گفتم ولی تو هیچ اقدامی نکردی . اینقدر دیر ازم درخواست کردی که ببینیم همدیگه رو که دیگه کار از کار گذشته بود.دیگه حالم به هم نمی خورد . من از تو حامله شده بودم و وقتی که تو رفته بودی مونده بودم با مردی که وقتی فهمید اونم رفت. دیگه برام چاره ای نمونده بود ، ترسیده بودم ، از اینکه تو نبودی ، از تنهایی ، از بزرگ کردن آدم کوچیکی که شاید بد باشه ، شاید اصلا درست و حسابی به دنیا نیاد.

بعد رفتم پیش نسیم ، دکترم ، دوستم که با هم درس خونده بودیم که اون بازم درس خوند ولی من با تو ازدواج کردم که وقتی فهمید با کسی بودم غیر از تو ،  از من ترسید ، همونطوری که حالا من از همه ی آدم های دور و برم می ترسم .

بچه رفت . سقط شد . حالم هم اصلا خوب نیست .

میدونم که چقدر بچه دوست داری ولی هر چی بهت گفتم گوش نکردی ، جوابمو ندادی ، منم جوابمو گرفتم و با این که دلم می خواست اما دلم نذاشت. حالا هم دوست ندارم درباره اش بنویسم.

خونه رو هم فروختم ، الان یه جایی هستم که هیچ کس نیست ، کسی نمیدونه ، الکی نگرد. میدونم دلت می سوزه هم واسه خونه هم واسه بچه ولی کاریه که شده تو دیگه نمیتونی درستش کنی.

اتفاقای بد همیشه میافتن، بعضیهاشونم آویزونن ، منتظر یه تلنگر ، همون که آویزون بود ، افتاد ، همه جا رو هم به هم ریخت .

هر شب گریه میکنم  ، از وقتی بچه رفته . ولی تو گریه نکن ، چون وقتی گریه میکنی شبیه بچه ها میشی ، با اینکه 34 سال سن داری ولی هنوز مثل بچه هایی.

 

                                                                                                             دوستت دارم، مریم.

****

 

آنقدر سرد شده است تنم که فکر میکنم تمام خونم را کشیده اند  بیرون  یا کسی از پشت به من چاقو زده است یا وسط قطب یخ زده ام . آنقدر سرد شده است تنم که دوست دارم  بمیرم که انگار روح از تنم فرار کرده است ، که کاش می مردم اما او نمی مرد...


 


سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 |

 

ببخشید اگه اسم نداره!

گفت: شعار که بیاد شعور میره.

نمیدانم از چه اما عصبانی بود . وقتی کلاس سوم راهنمایی بودم گفت . معلم تندی بود، کچل هم ، سیاسی تر از بقیه. دوستش نداشتم ولی حرفش دوست داشتنی بود.

برایم جالب بود فامیلش ، جامدادی! . خودش هم شبیه جامدادی بود، لاغر و دراز . وقتی میدیدمش ناخودآگاه خنده ام میگرفت ، گاهی به خاطر خنده هایی که او علتش را نمیدانست ، از کلاش اخراج میشدم. توی حیاط کاج داشت و بعد از اخراج سایه اش میچسبید .

بین آن همه درس و مدرسه ، بعضی وقت ها بعد از سیگار هایی که توی حیاط و در سایه ی همان کاج میکشید، حرف های خوبی میزد:

من نمیدونم آدمایی که میمیرن ، تو کفن یا تو کفن ؟!!

اوایل نمیفهمیدم، بعد ها خودش گفت : که کفن همان کفن است و کفن یعنی کفن...!

لهجه ی خاصی داشت و می گفت :

بچه ها کتابا رَ وا کُنِن...

طوری نگاه میکرد که نگاهت را میدزدیدی بلافاصله. میترسیدم، وقتی میرسید به من...

تو بخون...

کمی که میخواندم ، می گفت :

یاد بگیرین ، خوندن یعنی این.

وباز بیشتر میترسیدم. صدای قشنگی داشت ، دلم میخواست به حرفهاش گوش کنم.

" از انرژی هسته ای که بگذریم تو حق مسلم منی که حتی نداشتنت مرا به شورای نگهبان خیابان ها می کشاند... "

شعرهایش را می خواند برایمان و آخرش می گفت : " ببخشید اگه اسم نداره...! "

و ما فقط نگاهش می کردیم. معلم نابغه ای بود در شیوه ی درس دادن، اما گاهی شبیه دیوانه ها می شد، وقتی می گفت:

" فرق ادراک و ادرار فقط تو یه حرفه ، اما شما ادرارتون بیشتر از ادراکتون کار می کنه ، همونقدر که می خورید ، یک دهمش بخونین..."

چشمهاش که قرمز می شد ، شبیه دیوانه ها می شد، می شد خود صادق دیوانه، دیوانه ی محلمان و من جایی خواندم که هر نابغه ای انگار از جنون بی بهره نیست!

 

                                         ***************

گفت: به چی می خندی؟

گفتم: ببخشید آقا...

گفت: می خوام بدونم ، بگو به چی می خندی؟!

آنقدر آرام و خشن حرف میزد که کمی از دستهاش دور می شدم بعد حرف می زدم ...

گفتم: چیز مهمی نبود، ببخشید ، دیگه نمیخندم آقا...

گفت : ولی من میدونم تو به چی میخندی!

اما نگفت و رفت و من بیشتر میترسیدم که او به چه فکر می کند ، فکر می کند من چرا خندیده ام ؟!

 

از حکومت و مردانش می گفت، از نامرد هاش. ولی نمیدانم چرا به ما ؟! ما که سنی نداشتیم، می گفت... ، انگار کسی غیر از ما به حرفهاش گوش نمیداد. وقتی از نامردها عصبانی می شد ، سنگ صبورش کاج حیاط بود و سیگار بهمنش، بعدها فهمیدم چرا سیگار بهمن میکشید.

.

                                    ********************

داشت درس می داد که کسانی آمدند و گفتند:

" آقای جامدادی ؟!!

همه ی کلاس خنده شان گرفت. هنوز که نرقته بود بیرون گفت :

" حالا فهمیدم به چی می خندین! اشتباه فکر می کردم تا امروز... ! "

همانطور آرام و خشن گفت.

وقتی رفت تا برگشت دوباره اش 26 روز گذشت ، توی این مدت کلاس ادبیات شده بود زنگ بیکاری و ما مانده بودیم و حیاط و کاج و توپ فوتبالی که همیشه باد نداشت.

 

نشست روی صندلی و همچنان ما مثل بز میترسیدیم ، مثل مگس که از مگس کش...

گفت : خیلی عقبیم ، حد اقل پنج ، شش درس . بچگی نکنید و از ادرارتون کم کنید ، بذارید برسیم به بقیه ی کلاسا.

گفت: وقتی یه راهی رو رفتید و دیدین توش هیچ مشکلی نیست ، بدونید که حتما پا تو مسیر اشتباهی گذاشتید.

جرات نمیکردیم بپرسیم : این مدت کجا بودید آقا؟؟!!... و آنقدر جرات نکردیم که خودش گفت بالاخره...

گفت: این آخرین سالیه که در س میدم، اونا گفتن...

گفت : دوباره نباید بهتون درباره ی سیاست چیزی بگم، سیاستشونه...

گفت : تازگیا سرم درد می گیره، اونقدر که با سیگارم خوب نمیشه...

دلم سوخت، کبریتی که سیگارش را روشن کرد ، این بار توی کلاس ، انگار دیگر ترسی نداشت.

گفت: معلم نشید ، اگرم شدید فقط درس بدید ، طوری رفتار کنید که همه بتونن حرف دلشونو بزنن...

گر چه خیلی سخت گیر بود اما گفت: امتحان همتون رو 20 میدم ، به شرطی که قول بدید حالا که قراره از هم جدا شیم دیگه به فامیلم نخندید...

که باز کلاس شد خنده، خودش هم خندید!

                               ***************************

 

من هم حالا سیگار می کشم، بهمن. کچل شده ام ، معلم هم ، سیاسی تر از بقیه ، تند تر و منتظرِ کسانی هستم که بیایند و مرا ببرند که بفهمم آقای جامدادی آن 26 روز کجا بوده است!


دوشنبه دوم آبان 1390 |

 

هزار و سیصد و شصت و هشت...

نوشتم: دوستت دارم، هامون.

نوشت: هامون؟!

نوشتم: آره هامون ، همونی که خیلی دوستت داره...

نوشت: من که یادم نمیاد تا حالا کسی منو دوست داشته باشه، فقط یکی بود که اونم مرد، مادرم. نو هم میخوای بمیری؟!!

نوشتم: اره اگه تو خواسته باشی میمیرم..!

نوشت: میخوام، بمیر!!

ننوشتم...

...

...

ننوشتم...

الان هزار و سیصد و شصت و هشت روزه که ننوشتم...


پنجشنبه دهم شهریور 1390 |

 

ذال، ميم، سينما...

به من گوش كن كمي بيشتر از آهنگ هاي توي گوشيت . نگاهم كن همانقدر كه نگاه آينه ي آرايشت ميكني نه بيشتر. دوستم داشته باش به اندازه ي رژ لب قرمزت ، رژ لب قرمزي كه وقتي ميزني شبيه بازيگران فيلم هاي خارجي ميشوي. مثل عينك آفتابي ات كه ميگذاري روي چشم هات ، گاهي هم مرا بگذار روي چشم هات ، عين آنها يي كه ميگويند: جاي شما روي چشم ماست...

اصلا مرا ببند به موبايلت ، مثل آن عروسك هاي رنگارنگي كه ميبندي گاهي. يكي از بچه ها ميگفت : من ماشين تو ميدون ، بذار دورت بگردم ! راست ميگفت.به جاي اينكه جواب پيام هاي اين و آن را بدهي گاهي هم براي من بنويس با دست خط خودت و اگر هم خط خورد جايي ايرادي ندارد.

من دروغ هاي تو را هم باور ميكنم ، گاهي به دروغ بگو دوستم داري ، همينطور الكي.!بعضي وقت ها به خاطر من گريه كن ، فكر كن مرده ام ، چه اشكالي دارد ، كسي چه ميداند كه تو چرا گريه ميكني؟!!

حتما ميداني دوست داشتن يعني چه ، قطعا هستند كساني كه دوستشان داري، مادرت ، پدرت . اصلا دوست داشتن بلدي؟!!

 هنوز هم نميدانم چرا توي آن لحظه دوستت داشتم ، وقتي كه بوي ذرت مكزيكي قاطي شده بود با بوي گند فاضلاب توي جوب ، وقتي باران ميباريد ، وقتي قرمز شده بود خيابان از نور چراغِ عقبِ ماشين هايي كه گاه به هم فحش ميدادند ، وقتي داشتي به فحش دادن راننده ها گوش ميدادي ، وقتي رفتي. اصلا من عاشق راه رفتنت شدم ، شايد هم عاشق آن كيف راه راه قرمزي شدم كه انداخته بودي روي شانه ات. نميدانم اما در هر حالت و به هر علت دوستت دارم.

                                           **************

 چند ماه است دلم ميخواهد ذرت مكزيكي بخورم ولي نميتوانم ، تو اما ميآيي ، ميخري و ميبري گاهي ، ميروي و من فقط نگاهت ميكنم ، آن سمت خيابان سوار تاكسي ميشوي و بدون خداحافظي تركم ميكني.

بعضي وقت ها كنارت مينشينم و توي دلم ميگويم : دوستت دارم و تو انگار كه شنيده باشي لبخند ميزني ، نميدانم چرا اما لبخند ميزني.

نميخواهم بگويم ، دوست ندارم بداني كه دوستت دارم. همين كه بعضي از شب هام كنار زني ميگذرد كه دوستش دارم ، همين كه احساس ميكنم احساس ميكند دوستش دارم ، همين كه دوستت دارم برايم كافي است ، همين كه به خاطر تو گاهي شعر ميگويم بس است براي من.

دلم نميخواهد به تو برسم ، دوست ندارم ببوسمت يا اگر در آغوش نگيرمت ايرادي ندارد. بيشتر دلم ميخواهد نگاهت كنم وقتي ذرت مكزيكي ميخوري و آهنگ هاي گوشيت را گوش ميدهي. دوست دارم عاشقت بمانم ، بدون هيچ درخواستي ، بدون هيچ شرطي. حتي دلم ميخواهد يك بار ذرت مكزيكي را به دعوت من بخوري اما نميتوانم...

من چند ماه قبل از اينكه تو به دنيا بيايي ، قبل از اينكه اين خيابان ها اينجا باشند ،بعد از اينكه فيلمي را توي سينما ديدم ، وقتي داشتم ويترين يك كتابفروشي را نگاه ميكردم ، وقتي باران ميباريد ، وقتي ساعت از دوازده گذشته بود ، وقتي راننده اي مست بود ، وقتي خواستم عرض خيابان را طي كنم و برسم به جايي كه تو  هر از گاهي ذرت مكزيكي ميخوري ، توي همين خيايان و زير همين آسمان مردم...

                                     


یکشنبه دوم مرداد 1390 |

 

وقتي سگ خواب ميبينم ، سگ ميشوم !

دوست دارم وقتي روي آب راه ميروم غرق شوم يا توي آتش كه ميافتم بسوزم يا بتوانم عاشق لباس بنفشت شوم دوباره ، اما نميتوانم.

دلم ميخواهد وقتي ميبوسمت احساس كني يا در آغوش كه ميگيرمت لمسم كني . به اين فكر ميكنم كه ميتوانستم با تو كنار دريا عكسي ميگرفتم در حال بوسيدنت. دلم تو را ميخواهد ، تنگ شده است دلم برايت . دوست دارم ميتوانستم غصه ي نبودنت را بخورم.دلم ميخواست ميتوانستم صدايت كنم يا هامونمان را در آغوش بگيرم ، دلم گريه ميخواهد. دوست دارم فيلمي كه نصفش را ديده بودم بنشينم و تمام كنم يا داستاني كه داشتم مينوشتم را كامل كنم ، داستاني كه درباره ي تو بود. دلم دوباره مرباي آلبالو ميخواهد . دوست دارم دوباره عاشقت شوم از نو. اما نميتوانم.

اينجا هم جاي بدي نيست اما جاي تو خالي است.ميخواهم يك بار ديگر با تو بودن را تجربه كنم. دلم ميخواهد دوباره بتوانم  پاي كامپيوتر بنشينم و تايپ كنم ، رايت كنم يا بروم به اينترنت.دوست دارم آهنگي را گوش كنم كه تو گوش ميدادي يا بنشينم كنار پنجره اي كه تو رو به روش بودي.دلم ميخواهد قرآنِ توي قفسه ي چوبي را بردارم و آنقدر بخوانمش تا ديگر فراموش نكنم ، قرآني كه تو به من هديه دادي. كاش ميشد گردنبندت را خودم برايت ببندم. دلم ميخواست ثانيه ها را ميشمردم ، دقيقه ها ، ساعت ها را براي اينكه شايد تو ديده شوي يا شنيده شوي.

گفتي: برام يه كتاب هديه بيار.

گفتم: چي باشه خوب، من كه نميدونم؟

گفتي: به انتخاب خودت ، تو كه خوب من رو ميشناسي.

از همه ي كساني كه بودند پرسيدم و هر كدام اسم نويسنده و كتابي را گفتند كه تا آن زمان نشنيده بودم. مادرم اسم خوبي گفت ، من هم همان كتاب را خريدم، خاطرت هست؟!

كاش ميشد دوباره رفت توي كتاب فروشي ، زنگ زد به مادرم و پرسيد كه چه كتابي خوب است يا باز مي شد همان كتاب را خواند.دلم ميخواست دوباره آن بيت ها را ميشنيدم ، از زبان تو. اما نميتوانم.

 دوست دارم چمدان قرمز راه راهمان را پر از وسايل سفر كنم و برويم جايي كه تو دوست داري ، جايي كه هميشه باران باشد ، جايي كه هميشه تو باشي.دلم بستني قيفي ميخواهد وسط زمستان، وسط خيابان ، وقتي ديوانه بوديم.

كاش ميشد دوباره از تو پرسيد : ساعت چنده؟

و تو بگويي : مگه مهمه؟!!

و من يگويم : نه وقتي تو اينجايي زمان چه معنايي داره؟!

و من بخندم و باز تو بخندي. دوست دارم هامون را ببوسم وقتي توي گهواره اش خواب است و چه كار سختي است بچه را توي گهواره بوسيدن. دلم ميخواهد دوربين فيلمبرداري را وصل كنم به تلويزيون و تمام آنچه كه از تو گرفته ام را دوباره ببينم ، وقتي لبخند ميزني ، گريه كه ميكني ، عصباني كه ميشوي ، يا حتي وقتي فحش ميدهي .

دوست دارم دوباره صدايت كنم : مريم؟و تو باز جوابم را ندهي و بعد كه ميپرسم بگويي: خواب بودم ، صدات رو نشنيدم و بخندي و باز من خوشحال شوم. دلم براي دروغ هاي الكيت تنگ شده است. كاش ميشد دوباره دروغ هايت را شنيد ، من دروغ هاي تو را هم باور ميكنم. اما نميشود، نميتوانم.

رفته بوديم سفر، جايي كه تو دوست داري ، دريا داشت آنجا. كاش ميشد بازرفت سفر ، همانجايي كه دريا دارد. دلم ميخواست دوباره هامون گم ميشد كه بميريم از ترس بعد كه پيدا شود انگار همه ي دنيا را داده اند  به ما.دوست دارم دوباره بروم ترش آب ، وسط كوير با آن همه آفتاب.

 وقتي برايم گريه ميكني را دوست ندارم ، دوست ندارم كنارم بنشيني به من خيره شوي و مدام اشك بريزي. زنبورها را دوست ندارم همينطور از سگ ها بدم مي آيد . وقتي سگ خواب ميبينم ، سگ ميشوم، يادت هست وقتي سگ ميشدم ؟!!

 و اولين باري كه زنبور نيشم زد كلاس اول بودم. كلاس اول را دوست دارم. دوست دارم دوباره توي همان كلاس رديف وسط ، نيمكت اول بنشينم و به معلمم خيره شوم كه درس ميدهد. معلم خوبي بود ولي سوخت.

دلم ميخواست بروم حمام و همانطور خيس جلوي كولر دراز بكشم كه سرما بخورم كه بعد بروم دكتر ، دارو بدهد ، آمپول بزند و من داروها را نخورم تا چند روزي نروم مدرسه و فقط بخوابم اما ديگر افتادن اين اتفاق ها محال است.

 

هامون گم شد ، همانجايي كه دريا داشت ، داشتم ديوانه ميشدم. چيزي ديدم شبيه دست هاي هامون كه از آب بيرون است ، پريدم توي آب ، با اينكه شنا بلد نبودم پريدم توي آب. به سمت دست ها مي رفتم ، هر چه بيشتر نگاه ميكردم دست ها را نميديدم ، اصلا دستي در كار نبود.

آنقدر پيش رفتم كه ديگر تو ديده نميشدي ، بعدها فهميدم هامون قايم شده بود كه من پيدايش كنم ، رفته بود توي صندوق عقب ماشين ولي من فكر كردم گم شده است. تو داشتي لب دريا  گريه ميكردي ، گاهي مي آمدي توي آب ، گاهي نگران هامون ميشدي. بعد از دقايقي كساني آمدند كه شنا بلد بودند اما ديگر من مرده بودم.تو نگاهم ميكردي و باورت نميشد كه من مرده ام، هامون ميخنديد ، فكر ميكرد داريم بازي ميكنيم، يك بازي واقعي.

 كاش ميشد دوباره با هامون قايم با شك بازي كرد بعد رفت از توي صندوق عقب ماشين پيدايش كرد و خوشحال شد.كاش ميشد دوباره كتابي كه برايت خريده بودم را در دست بگيرم و برايت بخوانم.

اما نميتوانم، نميشود.

و امروز 26 روز است كه من مرده ام.!


جمعه ششم خرداد 1390 |

 

چه روز خوبی بود...

من امروز خدا را دیدم! وسط آسمان نشسته بود و...

و من از او عکس گرفتم.

 

اینجا آسمان شهر ماست.

عکاس: خودم.


سه شنبه سی ام فروردین 1390 |

 

ديروز بعد از ظهر یک زن خودش را کشت!

امروز بعد از ظهر هم یک مرد عاشق مرد

           با غصه های بیش از حدی که وی میخورد

                             در انتهای سالنی در خانه اش هر روز 

                                             یک کهکشان تنهایی و افسردگی میبرد


یک مرد عاشق را کمی از غصه ها کشتند 

         یک مرد عاشق که کمی از غصه ها را خورد

                             او در کنار دسته ای گل با کمی نفرت 

                                          با عکس یک زن توی دست راستش پژمرد

                                                             


جمعه پنجم فروردین 1390 |

 

آسانسور، كليد ، پنير و نامه اي كه تو را وادار به گريه مي كند !

مي روي ، قصد خريد داري ، مضطربي ، شايد دير به خانه برسي و مهمانت پشت در بماند ، اما نه ، زمان را تنظيم كرده و قرار نيست دقيقه اي را از دست بدهي .

در را باز مي كني ، صداي آويز پشت در به گوش مي رسد و كمي مي ترسي . چون كسي را نمي بيني صدا مي زني :

« سلام كسي اينجا نيست ؟ »

بعد مردي درشت اندام از پشت پيش خوان مغازه بيرون مي آيد و تو مي گويي :

يه پنير ميخوام كه براي دو نفر كافي باشه داري ؟

آره توي اون يخچال روبروايه .

هنوز به يخچال نرسيده اي كه ياد كره مي افتي .

آقا ببخشيد كره دو نفره هم داريد ؟

بله هست ، همونجا هست .

يخچال را باز مي كني و پنير و كره بر مي داري ، بر مي گردي ، مرد درشت اندام منتظر توست . دست توي جيب مي بري و به قفسه هاي پشت سر مرد نگاه مي كني ، گاهي دلت ميخواهد بعضي از آنها را بخري ولي پول نداري ، پول را مي دهي ، بعد مي گويي : يه آدامس هم بديد .

مهمانت را براي صبحانه دعوت كرده اي ، ساعت هفت است و او9 مي آيد . عجله داري ، چون هنوز هيچ چيز سر جاي خودش نيست . همان طور كه از مغازه خارج مي شوي آدامس را باز كرده و دو دانه مي خوري ، مي جوي ، بعد بيشتر مي جوي ، آدامس تلخ مي شود ، زير پايت لهش مي كني ولي به كفشت مي چسبد ، كمي عصباني مي شوي . به مهمان و زمانت فكر مي كني ، وقت نداري بايد بروي .

شالگردنت را محكمتر مي بندي ، هوا سرد است . مي ترسي ، از اينكه مريض شوي . دلت مي خواست پول مي داشتي تا تمام آن مغازه را مي خريدي ، هنوز به مغازه و اجناس و قفسه هايش فكر مي كني كه صف خالي نانوايي را مي بيني ، فقط اندازه دو نان پول داري . يك نان مي خري ، يك نان كه تو را نگران مي كند . شايد براي خوردن صبحانه اين مقدار كافي نباشد . دو نان مي خري و نگراني ات را برطرف مي كني .

مي روي ، ساعت از هفت و پانزده دقيقه گذشته است ، مسيرت را به طرف پارك كج مي كني ، مي خواهي كمي از هواي سرد و تازه آن لذت ببري .

هنوز برفها روي زمين اند و بعضي جاها يخ زده اند ، پارك سردتر از خيابان است .

مي خواهي بدوي ، يا تند راه بروي كه گرماي رفته از بدنت دوباره برگردد . پا روي يكي از نيمكت ها مي گذاري ، بند كفشت را محكمتر مي كني ، دكمه لباست را مي بندي و مي دوي ، احساس سبكي مي كني ، كمي گرمتر شده اي .

كليد هاي توي جيبت وقتي مي دوي صدا مي دهند ، جرينگ جرينگ . نانها مزاحم دويدن تواند ،‌نفس كه مي كشي بخار بيرون مي آيد و هر بخار شبيه چيزي مي شود . يكي شان مثل كوه است ، يكي شبيه هيچ ، ‌فوراً توي هوا پخش مي شود و شكل هيچ چيزي به خود نمي گيرد .

هنوز آدامس به كفشت چسبيده است ، هنوز مي دوي ، چيزي به آخر پارك نمانده و تو خوشحالي .

نانها سرد و خشك شده اند ، سر كوچه گدايي نشسته است ، دلت مي سوزد ،‌انگار چند روز است چيزي نخورده . يكي از نانها را به او مي دهي ، يك نان كه تو را نگران مي كند .

بعد مي روي ، به خانه رسيده اي ، طبقه هجدهم . تو در آخرين نقطه ساختمان بلندي كه در شماليترين منطقه شهر است زندگي مي كني ،‌اما از زندگي ات راضي نيستي . سوار آسانسور مي شوي ، در بسته مي شود ، كمي احساس گرما مي كني ،‌آسانسور جاي خوبيست . تو را بالا مي برد ، برايت موسيقي پخش مي كند ، گرم مي شوي  و تو اين گرما را دوست داري . وقتي مي رسي زني از توي سيمها و سوراخهاي بلند گو مي گويد:

طبقه هجدهم .

مي روي ،‌اينجا هم گرم است چون ديوار دارد و ديوار مانعي است براي نفوذ سرما . تو توي اين طبقه زندگي مي كني چون آسمان دور بود ، چون خواستي نزديك آسمان باشي .

كليد را مي چرخاني ، در را باز مي كني ،‌ كفشهايت كه كمي گلي شده است و هنوز آدامس دو دستي به كف اش چسبيده است را پشت در تنها مي گذاري ،‌ كليدها را روي ميز داخل آشپزخانه رها مي كني ، ‌نان را هم مي گذاري همانجا . در يخچال را باز مي كني ، پنير و كره نداري ، دنبالشان مي گردي اما نيست . كمي فكر مي كني ،‌ آنها را توي پارك وقتي بند كفشت را مي بستي فراموش كردي .

ساعت هفت و چهل و پنج دقيقه است ، نگراني . مي داني كه چيزي از آنها نمانده است اما باز هم مي روي ، با عجله مي روي ، در را مي بندي . شالگردنت را بر نداشتي ،‌آسانسور باز نمي شود ،‌ تو عجله داري ،‌ از پله ها مي روي ، خسته مي شوي و توي طبقه چهاردهم دوباره سوار آسانسور مي شوي .

آسانسور گرم است ، آسانسور جاي خوبيست .

به زمين رسيده اي ،‌ مي دوي اما سر مي خوري ، روي برفها مي افتي ،‌دو سه نفر به تو و اتفاقي كه برايت مي افتد مي خندند . بدنت كمي كوفته مي شود . بلند مي شوي ، بايد بروي .

تا خود پارك نفس نفس مي زني حالا سرما مي خوري ، تو از سرما نه ، بلكه از داروهاي پس از آن مي ترسي . به پارك مي رسي ، ‌به همان نيمكت . پنير هست ولي اثري از كره نيست .

غمگين مي شوي ،  نگاهي به اطراف مي كني و بدون اينكه توجه كسي را جلب كني پنير را بر مي داري ،‌ بر مي گردي . ساعت از هشت گذشته است و هنوز در راهي ، راهي كه خبري از شادي گذشته در آن نيست و حال كه غمگيني ياد چند روز پيش سقوط مي كند توي ذهنت .

جايي كه اخراجت كردند ، به خاطر دوازده دقيقه دير رسيدن سر كار و وقتي اخراج شدي با تو تسويه حساب نكردند . پول كمي داشتي ،‌ به خانه كه رسيدي به خاطر دوري از اين وضعيت بد زنگ زدي به كسي تا بيايد و سنگ صبورت شود . از آنجا كه پول كافي براي مهماني دادن نداشتي به او گفتي براي صبحانه بيايد . مرور اين اتفاقات كامت را تلخ مي كند و باز آدامس مي جوي .

حالا از رسيدن به خانه هراس داري . نه چيزي براي خوردن باقي مانده است نه وقتي براي رسيدن . اما دلت مي خواهد او را ببيني ، دلت برايش تنگ شده است . توي راه دوباره همان گدا را مي بيني ، كره ها توي ظرف اوست . عصباني مي شوي ،‌پنيرها را هم مي گذاري توي ظرفش . دلت مي خواهد با يك گلوله كارش را تمام كني اما نه اسلحه اي داري نه گلوله اي .

به خانه مي رسي ، به بالا نگاه مي كني ، به آخرين طبقه ،‌به خانه ات . روي لبه پنجره ي تمام خانه ها برف نشسته است ، برفي كه سه چهار روز پيش باريده بود . بالا مي روي ، آسانسور تو را بالا مي برد . چيزي به ساعت نه نمانده است و هنوز توي آسانسوري . دنبال كليدها مي گردي ، نيست . دوباره آنها را روي ميز توي آشپزخانه فراموش كردي .

در آسانسور باز مي شود ، نااميد و خسته از راهي كه پشت سر گذاشته اي به در نگاه مي كني . سه نان ، كمي پنير و دو كره توي يك كيسه پلاستيكي و به دستگيره در آويزان است . سه نان كه خوشحالت مي كند . پلاستيك را بر مي داري ،‌ به در لگد مي زني ،‌ بعد دور مي شوي و با تمام قدرت به طرف در مي دوي .  در مي شكند ،‌ وارد مي شوي ، در را مي بندي اما بسته نمي شود ، رهايش مي كني .

نان و كره و پنير را روي ميز مي گذاري . يك ليوان آب مي خوري ، نانها هنوز داغ اند ، ‌نانها را بيرون مي آوري . توي پلاستيك كاغذي برايت نوشته شده است ، آن را باز مي كني .

 

سلام

الان ساعت هشت و نيمه . من آمدم زودتر از قرارمون . ولي تو نيستي ، متاسفم بايد برم بيشتر از اين نمي تونم منتظر بمونم ولي شايد تا ظهر دوباره برگشتم ، باشه كه ناهار با هم بخوريم .

                                                                                       خداحافظ تا ناهار

 

و تو گريه مي كني . به خاطر نداشتن پول ، به خاطر نداشتن ناهار ، به خاطر نديدن او ، براي اخراج چند روز پيش و همان طور كه مي گريي ،‌ نان و پنير مي خوري . نان و پنيري كه او برايت آورده است .


یکشنبه پانزدهم اسفند 1389 |

 

طوري استفراغ كرد كه حالم به هم خورد!

يك موسيقي كاملا سياه. يك فيلم كه هنوز نديده ام. بیست و شش خودكار آبي و قرمز كه تمام شده اند. صفحه كليدي كه بي سيم است. ميز زردي كه وزن همه چيز را حتي كمي از وزن مرا متحمل ميشود. یازده كتاب مذهبي روي هم.

يك كيف پول مشكي كه فقط كارت شناساييم توش هست. تسبيحي كه شصت وهشت دانه دارد.  يك ضبط صوت قرمز . يك عروسكِ سگ. شمعي قرمزتر از ضبط كه نميدانم كِي ولي كسي برايم سوغات آورده. كارت پستالي كه كبوتري سفيد را كشيده است روي خودش. خمير دنداني كه افتاده كنار مسواكم. تابلوهاي روي ديوار. ژاكت آبي راه راه. يك جالباسي كه چهارمين آويزش كنده شده. شالگردن سبزي كه فكر ميكنم مادرم بافته است. صدها كاغذي كه كف اتاق ريخته ام . ريش تراشي كه ويبره است. طنابِ‌ طناب بازي. يك كتابِ مثنوي كه كمي از من دور است. موبايلم و مخاطبينش را.

كارت ويزيتي از يك ساعت فروشي. مهتابي روشن و كليدش كه هميشه خراب است.

يك هدفون بزرگ كه همان موسيقي كاملا سياه را با همان ضبط صوت قرمز با آن گوش ميدهم. شلوار مخملي كه با آن ژاكت آبي راه راه و شالگردن سبز ديروز پوشيده بودم.

برف هاي توي حياط،‌ روي بام. قهوه ي توي آشپزخانه،‌ شير توي يخچال. دمپائي هاي سياه و سفيدم.

جانماز.

يك جفت جوراب كه هنوز نپوشيده ام. عطري كه شصت وهشت قطره ي آبي رنگ توش بود اما حالا چيزي ازش باقي نمانده است.

مادرم.

پريز برق. يك بسته آدامس توت فرنگي كه روي ميز زرد است. شارژر موبايلم. يك كوله پشتي قهوه اي .

قرآنِ توي قفسه ي چوبي، آياتش.

پوشه هاي مخفي توي كامپيوتر، فيلترشكن. چمدان قرمز راه راه.

عكس پدرم را.

جاكليديِ‌آويزان از قفسه ي چوبي كه قرآن توش هست. ساعتي كه از صاحب كارت ويزيت چند خط قبل خريده ام. چند دستمال كاغذيِ صورتي كه تو دادي به من. دویست و شصت ویک نامه اي كه همه را خوانده ام، هزار بار.پيوندها ي وبلاگم، نظراتش. يك اتوبوس پلاستيكي كوچك. يك گورخر پلاستيكي كوچك. نرم افزارها يي كه مدتهاست افتاده است روي ميز زرد. كلاهم را كه با لباس هاي ديروز پوشيده بودم. كف ريش. كاتالوگ تبليغات شامپوي ضد ريزش مو. چسب پهن پنج سانتي را. جعبه ي موبايلم. پوستر يك مسجد تاريخي. صندلي چرخان را. عكسي كه از تو دارم و هيچ كس نميداند. عينك آفتابي را. وبلاگم: من سرطان گرفته ام ، سرطان ميم.

عروسكي كه فكر ميكنم خنده دارترين شخصيت تمام عمر من است. چند قاب خالي فيلم را. سايتهايي كه رفته ام. كارهاي بدي كه كرده ام. قلك سفالي كنار ميز زرد را. سيم كارت موبايلم را. بوسه هايي كه هيچ كس نميداند. روابطي كه داشت به جاهاي باريكي كشيده ميشد.

كلاغ سفيد توي ذهنم . بادام زميني ها را. خاطره ي بدي كه از پسر عموم دارم: توي رستوران طوري استفراغ كرد كه حالم به هم خورد . مجله اي كه هر ماه پست برايم ميآورد. چند عكس از يك بازيگر زن خارجي. دوهزار فيلمم را. كليپهاي توي موبايلم. قبض موبايلم.

مغازه را با تمام مشتريهاش. اتاقم را. همه چيز را .گذاشتم كناري و چشمهايم را بستم و وقتي عكست توي دستم بود ، خودكشي كردم!

                                   

                                                                                                                                             

 


دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389 |

 

دزد

دیشب خواب دیدم مغازه ام را دزد زده است و بدبخت شده ام. 

*

*

*

وقتی بیدار شدم ، دیدم مغازه ام را دزد زده است و بدبخت شده ام !

       


شنبه شانزدهم بهمن 1389 |

 

مادرم توي عكسها ي پانزده سالگي.

 مادرم توي عكسهاي پانزده سالگيش بزرگتر نشان ميدهد از الآن كه چهل سال دارد، انگار كوچك شده است در اين سالها، انگار به اندازه ي همه ي ما غصه ميخورد مادرم. مادرم خيلي گريه ميكند.

من وقتي مادرم گريه ميكند گريه ميكنم، غصه ميخورد غصه ميخورم، دلگير ميشوم، پير ميشوم وسير از اين لحظه هايي كه خيس ميشوند با اشكهاي مادرم.نميدانم اما شايد وقتي مادرم را ميآفريدند ، فرشته ها غمگين بوده اند.

 ديروز مادرم مرد، يعني داشت روي دستهاي من جان ميداد، دستهاي سردي كه خيس شده بود از اشكهاي مادرم.

پدرم غصه ي اشكهاي مادرم را ميخورد، او هم پير شده است. ديده ام گاهي كه به خاطر مادرم گريه ميكند و تا به حال گريه ي يك مرد را نديده بودم. دلم ميسوزد وقتي پدرم گريه ميكند.

 مادرم توي عكس هاي پانزده سالگيش موي سفيد ندارد اما حالا به سختي ميتوان موهاي سياه را تشخيص داد. مادرم هم پير شده است،‌ خيلي پير شده است.

گاهي از شدت درد اشك ميريزد، دردي كه من و حتي خودش نميدانم، نميداند جه درماني دارد.وسط خواب ، نصف شب ، وقتي همه غرق خوابند، جيغ ميكشد، ميپرد از خواب، به سمت آب ميدود و هنوز جيغ ميكشد. آب را بايد پاشيد توي صورتش، بايد كمي آب بخورد تا كمي بهتر شود. بعد، مدتي طولاني كناري مينشيند يا غصه ميخورد يا گريه ميكند و باز ميخوابد. حال مادر من خوب نيست و اين خوب نيست.

 ميگويند بايد خوشحال باشد، بايد هر آنچه ميخواهد برايش فراهم شود، نبايد غصه بخورد، نبايد گريه بكند. نگران كم و زياد نبايد باشد. رنگهاي شاد را جلوي چشمش بايد چيد. سفر بايد كرد تا دليلي براي غصه خوردن پيدا نكند.

پدرم ميگويد : براي مادرتان قرآن بخوانيد، حالش خوب ميشود.

براي مادرم قرآن ميخوانم ،‌باز هم گريه ميكند.

 مادرم ميگويد: توي چاهي عميق دست و پا ميزنم، از ترس، از ترسِ غرق شدن، گم شدن. نور ماه ميتابد اما دور است ، راه تا ماه زياد است و باز ميترسم.

قبل از اينكه از خواب بپرد انگار چنين حالتي دارد، قبل از اينكه جيغ بكشد.

من مادرم را دوست دارم. من مادرم را تنفس ميكنم.مادرم را در آغوش ميگيرم وقتي تمام غم هاي دنيا كوهي است روي دوش مادرم.

مادرم توي عكس هاي پانزده سالگيش صورتي اينقدر ترك خورده ندارد، چشمهاش رنگ روشن تري دارند توي عكس هاي پانزده سالگيش.

ديوار اتاق من پر است از عكس هاي مادرم، مادرم در پانزده سالگي ، بيست، بيست و سه، بيست و هفت سالگي ، مادرم در سي سالگي ، سي و چهار ، سي و هشت و مادرم در چهل سالگي. من فقط مادرم را ميبينم، هر وقت كه چشم باز ميكنم. مادرم كه چشمهاي روشني دارد ، صورتش صاف است و بيمار نيست.

مادرم توي عكس هاي پانزده سالگي.


یکشنبه سوم بهمن 1389 |

 

خلاصه ی یک سکانس از فیلمی که هنوز کسی آن را نساخته است!

افتاد.

شکست.

جان داد و بعد از چند دقیقه مرد.

                                                                


پنجشنبه سی ام دی 1389 |

 

انگار دوست داشتنهايم تمام شده اند!

من عاشق زني هستم كه يك فرزند دختر دارد ، اسم دخترش را بعدا خواهم گفت. قبل از ازدواج ميدانست كه ميخواهمش ، ميخواست مرا ، اما نشد.

مرا يك دختر كه به ما يعني خانواده ام خيلي نزديك است دوست دارد ، انگار چندين سال است ولي من تقريبا هيچ حسي به او ندارم ، چراي اين مسئله را هم بعدا ميگويم

ديشب خواب بدي ديدم، سگي كه ميخواست مرا از بين ببرد ، يك سگ ترسناك ، خيلي ترسناك.

 دختري كه مرا دوست دارد چند ماه قبل خودكشي كرد ، چون ميخواستند با كس ديگري ازدواج كند اما نمرد. من هنوز عاشق همان زني هستم كه ازدواج كرده است ، او هم گاهي مرا دوست دارد و بعضي وقتها حس ميكنم ميخواهد خفه ام كند. من هم داشتم سگ توي خوابم را خفه ميكردم ، با دست محكم گلويش را گرفته بودم ، خيلي بد نگاهم ميكرد طوري كه هنوز توي ذهنم است.

 اسم دختري كه دوستم دارد رايحه است. اسم رايحه را دوست دارم ، ولي اينكه خودش را خواسته باشم برايم سخت است.

هامون رايحه را دوست دارد اما هنوز به او نگفته است ، اين را چند روز پيش كه داشت گريه ميكرد به من گفت.

من از خوابي كه ديده ام ميترسم ، از سرنوشتي كه در انتظارم است ، انگار به ترسناكي همان سگ است ، به ترسناكي همان خواب.

 

رايحه دوباره خودكشي كرد و مرد. هامون رفت ، بي خداحافظي. زني كه من دوستش داشتم دوباره باردار شد ، هانيه است اسم دخترش ، حالا ميخواهد پسرش را هامون صدا كند و من كلا ديگر دوستش ندارم ، اصلا ديگر دوستش ندارم!

انگار دوست داشتنهايم تمام شده اند.


شنبه بیست و پنجم دی 1389 |

 

به خاطر يك بوسه!

افتاد.

    يكي ديگر.

              ديگري.

                      بعدي ها.

همينطور يكي يكي مثل يك عمليات انتحاري براي بوسيدن زمين خودكشي ميكنند.

 

                                                                                             باران ميبارد...


دوشنبه بیستم دی 1389 |

 

نامه هاي مردي كه ديوانه شد!

لطفا به اين مطلب گوش نكن، نخوان كلماتش را، جمله هايش را به ذهن نسپار، اصلا به حرفهايي كه ميگويم فكر نكن.

ميخواهم چيزي بگويم كه هيچ وقت حتي همين الآن هم جرات گفتنش را ندارم. فعلا و حداقل در اين نامه نميتوانم بگويم شايد در نامه هايِ بعدي گفتم...

نه نميتوانم. ااصلا از خير گفتنش ميگذرم، تو هم بگذر. شايد اگر مرا به ياد بياوري، به ياد بياوري كه چه ميخواستم بگويم!


دوشنبه بیستم دی 1389 |

 

صداهای پشت پنجره

ديشب كسي را از اتاق ما بردند . هنوز برنگشته است. ما سه نفريم توي يك اتاق خيلي كوچك، ديوارهاي ترسناكي دارد اين اتاق، ترسناك تر حتي از مرگ !

امروز هم كس ديگري را بردند. شب از نيمه گذشته است، ساعت اينطور نشان ميدهد. شايد آن هم مثل همه ي آدمهاي اينجا فقط بلد است دروغ بگويد. مثل آن مرد چاق، عين مردي كه بالاست.نميدانم چرا ميبرند، كجا ميبرند، ولي ديگر برنميگردانند.

وقتي ميخواهم نماز صبح را بخوانم، از اين پشت ، پشت پنجره ي اتاقمان را ميگويم، صداهايي ميآيد. از اين صداها هم ميترسم.

 صداي سرد قفل كه به در ميخورد بيدارم ميكند. نوبت من است انگار. سنگهاي مرمري كه كف و ديوارها را پوشانده است، يك مرد چاق ِ بي ريخت كه دوستش ندارم، يك دستبند، كمي اشك، قدري غصه و صداي كفشهام كه به سنگها ميخورد، همگي وادارم ميكنند تا خيلي بلند بگريم.مثل زنها كه ميگريند گاهي، مثل بچه ها وقتي كه شير ميخواهند، مثل مادرم.

دو مترو نيم طناب از آسمان آويزان است. قبلا از فرامرز شنيده بودم، دارم ميبينم. الآن ميفهمم آن صداهاي پشت پنجره از كجا ميآمد، صداهايي شبيه مردن.

 ***

 كنار اتاق ما اتاقهاي زيادي است . ميترسم از اينكه بخواهند اتاقهاي بيشتري بسازند


یکشنبه دوازدهم دی 1389 |

 

يك خميازه طولاني!

 

هفت، هشت كلاغ آنجا نشسته اند، تو آنها را ميبيني. با خودشان غار غار ميكنند، تو ميشنوي.

بعد كه كمي از غارغارشان ميگذرد ميروند، تو فكر ميكني كه كلاغها كجا ميروند، چرا ميروند، اصلا چرا كلاغها غارغار ميكنند، چرا مثلا جيك جيك نميكنند يا چرا صداي سگ در نمياورند، اصلا چرا همه حيوانها يك صدا ندارند؟!

بعد با خودت ميگويي ميروند پارك حتما، روي درختهاي بلندي كه مثل ديده بانها بر بالاي شهر و بالاي سر ما مشرف باشند ، لانه ميسازند آنجا بعد توليد مثل و دوباره غارغار و سفر به پاركهاي ديگر و...

تو ديوانه ميشوي، بعد شروع ميكني به غارغار كردن، دستهايت را بالا و پايين ميبري كه يعني ميخواهي پرواز كني ، انگار كه پرواز كرده باشي ميروي روي يكي از درختها مينشيني، كمي به مردم خيره ميشوي و به يكيشان خيره تر، خيلي نگاهش ميكني، خيلي كه نگاهش ميكني همينطور الكي دوستش داري، بعد آدم ميشوي، دستهايت را تكان نميدهي، غارغار هم نميكني، دنبال او كه عاشقش شدي ميروي، مثل كلاغها كه ميروند پارك.

نزديكش ميشوي بعد از گذر دقايقي زياد ، بيشتر نگاهش ميكني، نگاهت نميكند انگار و تو هر بار مبهوت تر نگاهش ميكني .

آني غرق ميشوي درونش، ميروي توي چشمهاش، از او كه به خودت نگاه ميكني چه زشت ديده ميشوي و شايد علت نديده شدنت همين است. باد كه ميشود گريه ميكند، مثل وقتي كه خميازه ميكشي، يك خميازه ي طولاني، با اشك از چشمش بيرون ميآيي. ميروي خانه، توي آينه نگاه خودت ميكني، خيلي كه نگاه خودت ميكني آينه ميافتد .ميخواهي جمعش كني، دستت را ميبرد، هفت هشت قطره خون سر ميخورد روي فرش. از خون ياد اشكهاي او كه دوستش داري ميافتي و ميافتي از روي پله وقتي ميخواهي دستت را توي دستشويي بشويي.

از رنگ سفيد بدت ميآيد ولي او پوشيده بود، خودت هم نميداني چرا دوستش داري، با خودت ميگويي: اصلا مگر عشق علت ميخواهد؟!

بعد كه ميشويي دستت را شسته ميشود از ذهنت هر آنچه ديده و شنيده بودي به غير از آن تصوير كه گويا توي ذهنت حك كرده بودند و صداي كلاغها.

از كلاغها خوشت ميآيد چون هر روز يك مسير را با هم تا پارك ميروند و تو به خاطر آنها عاشق شدي وگر نه چه بسا الان كلاغي بودي روي درختي و غارغارت بعضيها را وادار ميكرد فحشت بدهند.

تو هم هر روز همسفر كلاغها ميشوي، ميروي پارك تا شايد او كه دوستش داري را ببيني اما ديگر كسي كه لباس سفيد به تن داشته باشد و مسير پارك را برود يا بيايد يا بدود به چشم نميآيد.

 

بعضي وقتها گريه ميكني ...

...

                             بعضي وقتها گريه ميكني ...

                             ...

                                                           بعضي وقتها گريه ميكني ...

الآن بعد از چند روز هميشه گريه ميكني، ديگر وقتي نميماند. تو ديوانه شده اي، باز غارغار كرده و دستهات را تكان ميدهي كه يعني ميخواهي پرواز كني، ميروي روي درخت، يك درخت بلند، خيلي بلند، آنقدر كه همه را ميبيني، خيلي كه نگاه ميكني سرت گيج ميرود، از آن بالا ميافتي پايين، هر چقدر تلاش ميكني براي پرواز كردن نميتواني،‌گويا كسي بالهايت را بسته است!

وقتي ميافتي روي زمين، ميميري. توي تصويري كه در آخرين لحظه ي قبل از بستن چشمهايت توي دسته ي  كلاغها سياه، كلاغي سفيد است كه با آنها به پارك ميرود.

شايد آدم بعد از مرگ فقط سياه و سفيد ميبيند . در چنين وضعيتي چند حالت بيشتر وجود ندارد : يا تو آدم نيستي، كلاغي! يا او يك كلاغ سفيد است، يا كلاغها آدمند!


سه شنبه شانزدهم آذر 1389 |

 
 
 
   

عکس

دانلود